سلام
من نه گوش می دهم
گوشم را به وسعت فتح کلامتان رک کردم.
آره می دانم .
سالها از حرفهای بودنم گذشته است
از پرسه زنی های بی نتیجه جسمم.
اگر زنده بودم توت می خوردم .
اما اکنون که مرده ام
افسوس می خورم.
شب از نیمه گذشته بود
در زدند
شعری آتش گرفته بود
و
شاعری
فریادش را به میخی بر دیوار می آویخت
کاغذی
بر سردرِ خانه ام
می لرزید:
این جا پارک پرندگان است
سقفی بر آسمانم بافته اند.
نه آبش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلويش نهادم
و در احتضاري طولانی
او را كشتم.